دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
باز آ باز آ، چو روح در تن باز آچون جان به بدن، چو گل بگلشن باز آ
در دین حق ار نبودهای مادر زااین چشم ببند و چشم دیگر بگشا
شوخی که تمام پای بستم او رابی منت جام و باده مستم او را
از بس در سر هوای آن دوست مراروی دل از آنجهت بهر سوست مرا
ای عشق به حسن دیده در ساز مراعیبم همه سر به سر، هنر ساز مرا
رفتم بر آن نگار سیمین غبغبگفتم به سفر میروم ای مه امشب
هرگز دل خون گشتهام از غم نگرفتراه و روش مردم عالم نگرفت
ای گشته تو را صفات، مانع از ذاتاز ذات فرو نمان به امید صفات
آهم ز فراز آسمٰانها بگذشتاشکم ز محیط هفت دریا بگذشت
سر کردهٔ اهل دانش و دید اینستشایسته تخت و تاج جمشید این است
از کوتهی، ار عمر درازت هوس استجاوید اگر شوی همان یک نفس است
بی عشق مباش اگر چه محض سخن استبی درد مزی اگر چه درد بدن است
آن رند که در عالم دل آگاه استاز دامن او دست فلک کوتاه است
با درویشان کبر خود اندیش بد استبا خویش بدست آنکه به درویش بد است
یک حرف مگو اگر هزارت سخن استاز خود مشنو اگر چه در عدن است
ای دل شادی به سوز ماتم این استبیگانه عٰالم غمی، غم این است
ما را غم دی و محنت فردا نیستآن را چه خوریم غم که پا بر جا نیست
ای آن تو را بسی غم تنباکوستخوش باش که هر خار و خسی تنباکوست
در عشق اگر جان بدهی، جان آنستای بی سر و سامان، سر و سامان آنست
آنکو به زبان خلق جز عیب نداشتاو هیچ خبر ز عالم غیب نداشت
این وادی عشق طرفه شورستانی استغافل منشین که خوش حضورستانی است
هر دل که رهین تن بود او دل نیستدر عالم دل خبر ز آب و گل نیست
عشق است که بی زلزله وغلغله نیستگر ره نبری بجان جای گله نیست
در عشق حکایت غم انگیز نیستافسانه مصر و شام و تبریزی نیست