دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
از ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاستوی مشت غبار، اعتبار تو کجاست
این دار فنا بلند از پستی ما استوین سختی ناتمام از هستی ما است
عرق از برگ گل انگیختنش را نگریدآب و آتش بهم آمیختنش را نگرید
در باز بروی دلم از ناز نمیکردهر چند که در میزدم، آواز نمیکرد
بر کف چه نهم سبحه که زنارم شددر بر چه کنم خرقه که سربارم شد
عاشق به گدائی نه شهی میخواهدنه لاغری و نه فربهی میخواهد
ناصح چکنی زبانم از پندم مبندیکبار بیا ببین در آن سرو بلند
آنانکه علم به عالم تجریدندعلامهٔ دانشند و عین دیدند
در صومعه و مدرسه دیار نبوددر هر دو جهان واقف اسرار نبود
ز آئینهٔ دل چو زنگ اغیار زدودنه جامه سفید ساز و نه خرقه کبود
مجنون که تمام محو لیلی نشودشایستهٔ انوار تجلی نشود
یک جرعه هر آنکه از می ما نوشدعیب و هنر تمام عٰالم پوشد
گاهیم چو مرده در کفن میسازدگاهی از من، هزار من میسازد
گه مجنونم به دشت و کو میسازدگه معقولم به گفتگو میسازد
ای رتبهٔ تاج و تخت را کرده بلندوی گردن سرکشانت در خم کمند
خاکم که به هیچ کس گذارم نبودآبم که به هیچ کس مدارم نبود
هر چیز که پرتوی بتو در تابداندیشه مکن که نیک باشد یا بد
این خلق جهان به یکدگر کینه ورندگویا که ز مرگ خویشتن بیخبرند
دل جز بغمش، بهر چه در ساخته بودخود را ز حضور دور انداخته بود
تا در ره عشق پای از سر نشودایمان با کفر ما برابر نشود
از خواری شاگرد و ز فخر استادصد چاک به جیب هستیم پیش افتاد
تا گلگون اشک و چهره کاهی نشوددل مشرق انوار الهی نشود
حسن عملم ز برگ کاهی پی شدراه ازلم ز برق آهی طی شد
در گوش هر آنکه این صدا بنشیندمشکل که در این طلب ز پا بنشیند