دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
عشقم مجنون و هرزهگو میسازدعقلم مفتی شهر او میسازد
تا چند دلا تیره و تارت دارندحیرانم من، بهر چکارت دارند
تا چند رضی به گیر و دارت دارندگیرم بخزان چو نوبهارت دارند
ما را سر و برگ خویش و بیگانه نماندزان افسونهٰا بغیر افسانه نماند
صد شکر که یادت همه از یادم بردوین هستی موهوم ز بنیادم برد
در وادی معرفت نه گیر است و نه دارکانجا همه بر هیچ نهٰادند سوار
ای آنکه ز عشق تو مرا نیست قرارزین بیش بدست غصه خاطر مسپار
تا کی ز جفای چرخ باشم من زارجان خسته و دل شکسته خاطر افکار
فریاد که سبحه در کفم شد زنارافسوس که یار عاقبت شد اغیار
چون سیل که آخر بنشیند ز خروشدر مجلس اهل حال گشتیم خموش
گشتیم همه روی زمین را به چراغمثل فرح آباد ندادند سراغ
میزند مرغ دلم پر به هوای اشرفچونکه فردوس نباشد به صفای اشرف
من خلد ندانم به صفای اشرففردوس نباشد به صفای اشرف
هر دل که درین زمانه درویش ترکاز نیش زبان ناکسان، ریش ترک
تا چند زمانی و مکانی باشیموامانده ز پای کاروانی باشیم
با سبحه به چپ و راست ساغر گیریموز ننگ ریا دین قلندر گیریم
ما دیدن عیش تو مدام انگاریمزهر غم تو لذت کام انگاریم
هر چند که پوشیده ترم، عورترمهر چند که نزدیکترم، دورترم
آنی که به فکر در نیائی چکنم؟از فکر به ذکر در نیٰائی چکنم
چون نام لب تو سرو چالاک بریمرنگ از رخ آب زندگی پاک بریم
زاهد مستیم و بیریا میرقصیمنه چون تو به تسبیح و ردا میرقصیم
تا کی غم طیلسان و اطلس بخوریمبازیم، کجا طعمه کرکس بخوریم
تا چند بساط شادی و غم گیریمراه و روش مردم عالم گیریم
چون شعله به هیچ همدمی دم نزدیمکز سوز دل آتشی به عٰالم نزدیم