دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
چون اهل ریا چو ربنا در گیریمدرویشی ما بسی که ساغر گیریم
صد شکر که آشفته سر و دستارمبر گشته ز دوست خلوت و بازارم
ما ناب گلابیم، گل آلود نهایمیا همچو چراغ تیره در دود نهایم
یک کوچه شدهاست خلوت و بازارمیکسان گشتهاست اندک و بسیارم
بر سر چو کلاه عاشقی افرازمسر بازیهٰا تمام بازی سازم
ای یافته هر چه خواسته از یزداناسکندر و مهدی و سلیمان زمان
صد شکر که نیستم من از بیخبرانگه مست ز وصلم و گهی از هجران
نی در غم فرزند و زن و خویشم مننی خویش به قید مذهب و کیشم من
ای تخت تجمل تو بر علیینافتاده ز جای آنچنان، جای چنین
آنانکه جمال غیب دیدند همهرفتند و به عیش آرمیدند همه
لیلی خواهی به تربت مجنون شولؤلؤ خواهی به لجه جیحون شو
ای پادشه مملکت آگاهیدر زیر نگین تو را، ز مه تا ماهی
تا در ره دوست سر ز پا میدانینه مبدأ خود، نه منتها میدانی
تا جانب دوست رو ز هر سو نکنیاز گلبن تحقیق گلی بو نکنی
گر بوئی از آن زلف معنبر یابیمشکل که دگر پای خود از سر یابی
در صومعه و مدرسه گشتیم بسیدر دهر نبود، هیچ فریادرسی
صد حیف ایدل که مرد دیدار نهایواقف به تجلیات اسرار نهای
ای آنکه ز نام خود به تنگ آمدهاییک گام نرفته سر به سنگ آمدهای
عُمرم همه صرف شد در این خونخواریتا در صف محشرم چه بر سر آری
ای آنکه نباشدم به تو دسترسیبییاد تو بر نیارم از دل نفسی
در مهد هوی غنودهای معذوریدیده نه چو ما گشودهای معذوری
تا دست به سبحه میزنی زناریتا روی به دوست مسکینی دیداری
ای آنکه همیشه مست جام هوسیبی رنج درین راه بجٰائی نرسی
ای آنکه به دل تخم امل را کشتیبگذر ز همه که خود بخواهی هشتی