دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
بسوختیم به برق طلب سراپا راکسی نداند از آن بینشان نشان ما را
چون بادگری سر نکند راه عدم راداد است بگوئید عرب را و عجم را
فلک دگر نتواند گشود کار مراکرشمهای نتواند کشید بار مرا
ز هر در میروی مطلب مهیاستعجب بابیست این باب محبت
محبت کرد آخر با منش رامالهی من بقربان محبت
شدم صیدی که نتوان زد تغافلبه صیادی که داند زخم کاری است
داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار استکه خرابات و حرم غیر در و دیوار است
سایهٔ سرو بلندت از سر من کم مبادکو خلاصم از غم شبهای هجران کرده است
نمیگویم بگاه جلوه کردندلم چشم و لبش با غمزهاش برد
به غیر راز دل در صحبت دشمن نمیریزدغمی در دل اگر دارد چرا بر من نمیریزد
دلم را برد زلف مشک رنگشچه چاره تا برون آرم ز چنگش
همآغوش که شد یارب که امشبخجالت میتراود از نگاهش
رود از رفتنت فرزانه از هوششود از دیدنت دیوانه عاقل
گر نسازی کردههای ما بحلوای ما و وای جان و وای دل
جز نیم نفس نیست غم و شادی عالمبر نیم نفس من چه بگریم چه بخندم
نه اشکم داشت تاثیری نه آهمز هر سو ناامیدی بسته راهم
ما بهر هلاک خود هلاکیمز آلایش آب و خاک، پاکیم
در قتل من بغیر نهان یار بودهایمن غافل از فریب و تو در کار بودهای
چه افسون با من دیوانه کردیکه از هر آشنا بیگانه کردی
هرگز نگرفتیم به خوبان سر راهیوز جذب نظر وانکشیدیم نگاهی