دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آییبه رخسار جهانافروز عالم را بیارایی
عشاق را حیات بجانست و جان توییجان را اگر حیات دگر هست آن تویی
مه من، بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجاجگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آنجا؟
سعی کردم که شود یار ز اغیار جداآن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا
ای نور خدا در نظر از روی تو ما رابگذار که در روی تو بینیم خدا را
به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا رابه ما هم گوشه چشمی که رسوا کردهای ما را
ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا رابه ما هم گوشه چشمی، که شیدا کردهای ما را
از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما راکه روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را
گه گهم خوانی و گویی که: چه حالست ترا؟حال من حال سگان، این چه سؤالست ترا؟
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو رادشمن جانی و از جان دوستتر دارم تو را
من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را؟گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را
جان خوشست، اما نمیخواهم که: جان گویم تراخواهم از جان خوشتری باشد، که آن گویم ترا
یار ما هرگز نیازارد دل اغیار راگل سراسر آتشست، اما نسوزد خار را
من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را؟گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را
آرزومند توام، بنمای روی خویش راور نه، از جانم برون کن آرزوی خویش را
یار، چون در جام میبیند، رخ گلفام راعکس رویش چشمهٔ خورشید سازد جام را
یک دو روزی می گذارد یار من تنها مراوه! که هجران می کشد امروز، یا فردا مرا
بی تو، چندان که محنتست مرابا تو چندان محبتست مرا
شوق درون بسوی دری می کشد مرامن خود نمیروم، دگری میکشد مرا
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرابنده سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا؟
ای شهسوار حسن، سر افراز کن مراای من سگت، بسوی خود آواز کن مرا
زان پیشتر که عقل شود رهنمون مراعشق تو ره نمود بکوی جنون مرا
هست آرزوی کشتن آن تند خو مراگر او نکشت، می کشد این آرزو مرا
ز سوز سینه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟دگر طاقت ندارم، چاک خواهم زد گریبان را