دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
نهادی بر دلم داغ فراق و سوختی جان رابداغ و درد دوری چند سوزی دردمندان را!
بروز غم، سگش خواهم، که پرسد خاکساران راکه یاران در چنین روزی بکار آیند یاران را
بچه نسبت کنم آن سرو قد دلجو را؟هر چه گویم، به از آنست، چه گویم او را؟
گه نمک ریزد بخم، گه بشکند پیمانه رامحتسب تا چند در شور آورد می خانه را؟
ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری راشوخی مکن، انگار که کشتی دگری را
دیدیدیم ز یاران وفادار بسی رالیکن چو سگان تو ندیدیم کسی را
بحمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی رابرآورد از سر نو بر سپهر حسن ماهی را
بنام ایزد، میان مردمان آن تندخو با ماچه خوش باشد که ما در گوشه ای باشیم و او با ما
چند نادیده کنی؟ آه! چه دیدی از ما؟نشنوی زاری ما، وه! چه شنیدی از ما؟
نمی توان بجفا قطع دوستداری ماکه از جفای تو بیشست با تو یاری ما
من و بیداری شبها و شب تا روز یاربهانبیند هیچکس در خواب، یارب! اینچنین شبها
من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارهاوز آرزوی هر گلی در سینه دارم خارها
ز آب چشم من گِل شد به راه عشق، منزلهاندانم تا چه گُلها بشکفد آخر ازین گِلها؟
دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادیهاخوشا! آن دردمندیهای عشق و نامرادیها
گل رویت عرق کرد از می نابز شبنم تازه شد گل برگ سیراب
شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشباجل روزی چو سویم خواهد آمد، گو: بیا امشب
سر نمی تابم ز شمشیر حبیبهر چه آید بر سر من، یا نصیب!
گر دعای دردمندان مستجابست، ای حبیباز خدا هرگز نخواهم خواست جز مرگ رقیب
من بکویت عاشق زار و دل غمگین غریبچون زید بیچاره عاشق؟ چون کند مسکین غریب؟
ای شده خوی تو با من بتر از خوی رقیبروزم از هجر سیه ساخته چون روی رقیب
ای سر زلف تو کمند حیاتنیست ز قید تو امید نجات
چیست پیراهن آن دلبر شیرین حرکاتهمچو سرچشمهی خضر است و بدن آب حیات
وه! چه عمرست این که در هجر تو بردم عاقبت؟جان شیرین را بصد تلخی سپردم عاقبت
در آفتاب رخش آب باده تاب انداختچه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟