دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ما عاشقیم و بی سر و سامان و می پرستقانع بهر چه باشد و فارغ ز هر چه هست
ای که از یار نشان می طلبی، یار کجاست؟همه یارند، ولی یار وفادار کجاست؟
ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟منزل او در دلست، اما ندانم دل کجاست
روز نوروزست، سرو گل عذار من کجاست؟در چمن یاران همه جمعند یار من کجاست؟
ای باد صبح، منزل جانان من کجاست؟من مردم، از برای خدا، جان من کجاست؟
ز باغ عمر عجب سرو قامتی برخاستبگو که: در همه عالم قیامتی برخاست
هر آتشین گلی، که بر اطراف خاک ماستاز آتش دل و جگر چاک چاک ماست
عکس آن لبهای میگون در شراب افتاده استحیرتی دارم که: چون آتش در آب افتاده است؟
مه ز جور فلک دوتا شده است؟یا ز مه پاره ای جدا شده است
رفتهست عزیز من و مکتوب نوشتهستیوسف خبر خویش بیعقوب نوشتهست
دارم شبی، که دوزخ از آن شب علامتستاز روز من مپرس، که آن خود قیامتست
ماه من، عیدست و شهری را نظر بر روی تستروی تو چون ماه عید و ماه نو ابروی تست
دلم بسینه سوزان مشوش افتادستدل از کجا؟ که درین خانه آتش افتادست
عشقبازی چه بلا فکر خطایی بودست!عشق خود عشق نبودست، بلایی بودست
راه وفا پیش گیر، کان ز جفا خوشترستگرچه جفایت خوشست، لیک وفا خوشترست
دلهای مردمان به نشاط جهان خوش استدر دل مرا غمیست، که خاطر به آن خوش است
مرا ز عشق تو صد گونه محنت و المستهزار محنت و با محنتی هزار غمست
جان من، الله الله! این چه تنست؟نه تن تست، بلکه جان منست
این همه لاله، که سر بر زده از خاک منستپارهای جگر سوخته چاک منست
این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منستکی دل او سوزد از داغی، که بر جان منست؟
بهر که قصه دل گفته ام دلش خونستتوهم مپرس ز من، تا نگویمت چونست
نخل بالای تو سر تا بقدم شیرینستاین چه نخلست که هم نازک و هم شیرینست؟
برخیز، تا نهیم سر خود بپای دوستجان را فدا کنیم، که صد جان فدای دوست
گفتی: بگو که: در چه خیالی و حال چیست؟ما را خیالِ توست، تو را در خیال چیست؟