دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانیتو پادشاهی و ما بنده توایم، تو دانی
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانینمی دانم تغافل می کنی، یا خود نمی دانی
چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟کرشمه ای بنما، تا جهان خراب کنی
ز روی ناز و حیا منعم از نیاز کنینیازمند توام، گر هزار ناز کنی
چه شد که جانب اهل وفا گذر نکنی؟چه شد که ناگه اگر بگذری نظر نکنی؟
ناگاه اگر ز ما سخنی گوش میکنییک لحظه ناگذشته، فراموش میکنی
ای که در عاشقکشی هر لحظه صد خون میکنیآه! اگر عاشق نماند بعد ازین چون میکنی؟
تیر و کمان گرفتهای، سوی شکار میرویصید تواند عالمی، بهر چه کار میروی؟
سوی شکار، ای بت رعنا، چه میروی؟شهری خراب تست، به صحرا چه میروی؟
آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهیچشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی
خدا را سوی مشتاقان نگاهیپیاپی گر نباشد گاه گاهی
ای صد هزار چون من خاک در سراییکز وی برون خرامد مثل تو دلربایی
به رهت ز رشک میرم، چو به غیر همره آیینه تهور تغافل، نه مجال آشنایی
چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟عشق خوبست، ولیکن نه بدین رسوایی
چون در میان خوبان رسمیست بی وفاییبیگانگی ازیشان بهتر از آشنایی