دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ماه من، روی تو خوبست و چنین بایستیلیک خویت قدری بهتر ازین بایستی
ای ز بهار تازه تر، تازه بهار کیستی؟وه! چه نگار طرفه ای! طرفه نگار کیستی؟
گفتی: بگو که: بنده فرمان کیستی؟ما بنده توایم، تو سلطان کیستی؟
بر من، ای شوخ، ستمها کردیبارک الله! که: کرمها کردی
رفتی، ای ماه، که از مهر وفا میکردیکاش میبودی و صدگونه جفا میکردی،
ای شهسوار حسن، بمیدان خوش آمدیاز جلوه های ناز خرامان خوش آمدی
دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی؟دل بی تو بجان بود، تو جانان که بودی؟
ای مسلمانان، گرفتارم بدست کافریشوخ چشمی، تیز خشمی، ظالمی، غارتگری
چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری؟مگر این بخت به خوابست و ندارد خبری؟
من بنده کمین و تو سلطان کشوریروزی به چشم لطف برین بنده بنگری
ز دوری تا به کی، ما را چنین مهجور میداری؟وگر نزدیک میآیم تو خود را دور میداری
تو در میدان و من چون گوی در ذوق سراندازیتو شوق گوی بازی داری و من شوق سربازی
دلا، رفت آنکه: وصل دلستانی داشتم روزینشاید زنده بود اکنون که: جانی داشتم روزی
شب فراق ز صبحم خبر چه میپرسی؟چو روز من سیه است، از سحر چه میپرسی؟
دیده ام از تو بلایی که ندیدست کسیبلکه زین گونه جفا هم نشنیدست کسی
تا کی بکنج صبر جگر خون کند کسی؟امکان صبر نیست، دگر چون کند کسی؟
چند از بلای هجر جگر خون کند کسی؟عشقست و صد هزار بلا، چون کند کسی؟
بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسیجان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی
زهی شراب لبت مایه طربناکی!نموده نرگس مستت هزار بی باکی
آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی؟
جان من در فرقت جانان برآید کاشکی!هم اجل، چون عمر، ما را بر سرآید کاشکی!
یار دور از صحبت اغیار بودی کاشکی!گه گهی با عاشق خود یار بودی کاشکی!
با تو از اول نبودی آشنایی کاشکی!یا نبودی آخر این داغ جدایی کاشکی!
ای گلستان جمالت در کمال خرمیعالم از ناز تو پر شد، نازنین عالمی