دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
جان من، گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بدهور سخن با عاشقان حیفست، دشنامی بده
کیست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زدهجامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده
بر بستر هلاکم، بیمار و زار ماندهکارم ز دست رفته، دستم ز کار مانده
ای همچو پری از من دیوانه رمیدهصد بار مرا دیده و گویی که ندیده
بخون نشست دلم، خار غم خلیده خلیدهبسیل داد مرا خون دل چکیده چکیده
دردا! که باز ما را دردی عجب رسیدههم دل ز دست رفته، هم جان بلب رسیده
خطت، که رقم بر ورق لاله کشیدهبر گرد گل از عنبر تر هاله کشیده
به کجا روم ز دردت؟ چه دوا کنم؟ چه چاره؟که هزار باره خون شد جگر هزار پاره
ترا، که جان منی، ساخت ناتوان روزهندانم از چه سبب شد بلای جان روزه؟
گر نیست جام گلگون، خوش نیست دور لالهبی می چه نشأئه خیزد؟ از دیدن پیاله
تا چند بهر کشتن ما جور و کین همه؟ما کشته میشویم، چه حاجت باین همه؟
زین پیش لطف بود و کنون جور و کین همهاول چه بود آن همه؟ آخر چه این همه؟
با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همهمن نمی دانم ترا با من چه نازست این همه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانهخلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
دوش پیمانه تهی آمدم از می خانهکاشکی! پر شود امروز مرا پیمانه
بیجهت با ما چرا آهنگ غوغا کردهای؟غالبا امروز قصد کشتن ما کردهای
ای که به خون مردمان چشم سیاه کردهایکشته شدست عالمی، تا تو نگاه کردهای
کشیدهای می و بالای منظر آمدهایتو آفتابی و امروز خوش برآمدهای
ای آنکه در نصیحت ما لب گشودهایمعلوم میشود که تو عاشق نبودهای
امشب تو باز چشم و چراغ که بودهای؟جانم بسوخت، مرهم داغ که بودهای؟
چون گویمت که: در دل ویران من درآیبشکاف سینه من و در جان من درآی
مست با رخسار آتشناک بیرون تاختیجلوه ای کردی و آتش در جهان انداختی
من نگویم که: وفا یار مرا بایستیاندکی صبر دل زار مرا بایستی
ز من بیگانه شد، بیگانه با اغیار بایستیچرا با دیگران یارست؟ با من یار بایستی