دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
چند گیرد جام می کام از لب میگون او؟ساقیا، بگذار، تا بر خاک ریزم خون او
خواهم فگندن خویش را پیش قد رعنای اوتا بر سر من پا نهد، یا سر نهم بر پای او
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی اوشب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
چند سوزی داغها بر دست؟ آه از دست توگاه از داغ تو مینالیم و گاه از دست تو
چند پنهان کنم افسانه هجران از تو؟حال من بر همه پیداست، چه پنهان از تو؟
من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تونمیدانم چه عمرست این؟ دریغ و درد و آه از تو!
لیلی و مجنون اگر میبود در دوران تواین یکی حیران من میگشت و آن حیران تو
نمیکشیم سر از آستان خانه توکجا رویم؟ سر ما و آستانه تو
ای بیوفا، چه چاره کنم با جفای تو؟تا کی جفا کشم به امید وفای تو؟
بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای توبنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
مردم ازین الم: که نمردم برای توای خاک بر سرم، که نشد خاک پای تو!
سازم قدم ز دیده و آیم بسوی توتا هر قدم بدیده کشم خاک کوی تو
ما ز یک جانب، رقیب از یک طرف در کوی توروی با ما کن، که چشم او نبیند روی تو
سینه مجروحست و از هر جانبی صد غم دروبا چنین غمها کجا باشد دل خرم درو؟
آمده ای بمنزلم، ای مه نازنین، فروماه مگر ز آسمان آمده بر زمین فرو؟
باز، ای سوار شوخ، کجا می روی؟ مروآه این چه رفتنست؟ چرا می روی؟ مرو
این چه چشسمت؟ که بی خوابم ازووین چه زلفست؟ که بی تابم ازو
یار وداع می کند، تاب وداع یار کو؟وعده وصل می دهد، طاقت انتظار کو؟
بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاهجلوهای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه
هر کس که نیست کشته عشقت هلاک بههر کس که نیست خاک رهت، زیر خاک به
چشم او می خورده و خود را خراب انداختهتا نبیند سوی من، خود را بخواب انداخته
بلبل بباغ و جغد بویرانه ساختههر کس بقدر همت خود خانه ساخته
ماییم جا بگوشه می خانه ساختهخود را حریف ساغر و پیمانه ساخته
آن سایه نیست، دایم دنبال او فتادهچون من سیاه بختی سر در پیش نهاده