دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
پشت و پناه من بود، دیوار دلبر مناز گریه بر سر افتاد، ای خاک بر سر من!
دل خون شد از امید و نشد یار یار منای وای! بر من و دل امیدوار من
در کوی بتان نیست کسی زارتر از مندر پیشِ عزیزانِ جهان خوارتر از من
نه رحم در دل یار و نه صبر در دل مناجل کجاست؟ که بس مشکلست مشکل من
تا بکی تند شوی بهر جفای دل من؟چند روزی بوفا کوش برای دل من
ای قدت نازک نهال جویبار چشم منلطف کن، برخیز و بنشین بر کنار چشم من
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان منکه بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من
گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
خوش آنکه در همه روی زمین تو باشی و من!به جز من و تو نباشد، همین تو باشی و من
گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای منولی لطف از برای دیگران، قهر از برای من
بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی منراست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من
شهید عشقم و از خاک من خون داده نم بیرونوزان نم لاله خونین برآورده علم بیرون
مسلمانان، مرا جان خواهد آمد از الم بیرونکه می آید هلال ابروی من از خانه کم بیرون
مردم از درد و نگفتی: دردمند ماست ایندردمندان را نمی پرسی، چه استغناست این؟
دلا، زان لب زلال خضر می خواهی، خیالست اینز آتش آب می جویی، تمنای محالست این
آخر، ای آرام جان، سوی دل افگاری ببیناز جفاکاری حذر کن، در وفاداری ببین
من و تخیل حسنت، چه یار بهتر ازین؟بغیر عشق چه ورزم؟ چه کار بهتر ازین؟
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنینسالها شد کز خدا می خواستم روزی چنین
عاشقم کردی و گفتی با رقیب تندخوعاشق روی توام، با هر که می خواهی بگو
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با اومن باشم و او باشد، او باشد و من با او
ندارم قوت اظهار درد خویشتن با اومرا این درد کشت، آیا که گوید درد من با او؟
چنان بلند نشد سرو ناز پرور اوکه سرو ناز تواند شدن برابر او
آنکه رفت امروز و صد دل میرود دنبال اوکاش فردا جان برون آید به استقبال او
خاکم بره پیک حریم حرم اوباشد که بجایی برسم در قدم او