ناهید
هلالی جغتایی

من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تو

شمارهٔ ۳۴۰

غزلیات

اندازهٔ متن۲

من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تو

نمیدانم چه عمرست این؟ دریغ و درد و آه از تو!

همان روزی که گشتی پادشاه حسن، دانستم

که داد خود نخواهد یافت هرگز دادخواه از تو

مکش هر بی گنه را، زان بترس آخر که در محشر

طلب دارند فردا خون چندین بی گناه از تو

تو شاه ملک حسنی، من گدای درگه عشقم

مقام بندگی از من، سریر عز و جاه از تو

ز هجرت هر شبی سالی و هر روزم بود ماهی

کسی داند که دور افتاده باشد سال و ماه از تو

برغم خویش، تا با غیر دیدم یار دمسازت

گهی از غیر مینالم، گهی از خویش و گاه از تو

هلالی بی تو در شبهای هجران کیست میدانی؟

سیه بختی، که روز روشن او شد سیاه از تو

۷ بیت

منبع: علی پی‌سپار

از همین دفتر

همهٔ شعرها