دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
بخش ۱
هستی و بودهای و خواهی بود
ای دوای درون خستهدلانمرهم سینهٔ شکسته دلان
سالها شد که مهر عالمسوزتیغ کین تیز میکند هر روز
از خدا گر ره خدا طلبیمطَلب جز محمد عربی
ای خوش آن شب که جبرئیل امینسویش آمد ز آسمان به زمین
در دریای سرمدست علیجانشین محمدست علی
گوهر حقهٔ دهان سخنستجوهر خنجر زبان سخنست
روزی از روزهای فصل بهارکه تفاوت نداشت لیل و نهار
ای که با من سر سخن داریگفتگوی نو و کهن داری
سخنآرای این حدیث کهناینچنین میکند بیان سخن
یار هرگه درو نظر میکرداو نظر جانب دگر میکرد
چون شب تیره در میان آمددل درویش در فغان آمد
صبح دم کز نسیم مهرافروزدور شد طرهٔ شب از رخ روز
شاه چون در گدا نظر میکردمهر او در دلش اثر میکرد
باز چون ظلمت شب آمد پیشمبتلای فراق شد درویش
باز چو مهر از فلک سر زدشاه از خواب ناز سر بر زد
اهل مکتب شدند واقف حالگفتگو شد میانهٔ اطفال
هیچ جا در جهان حبیبی نیستکه به دنبال او رقیبی نیست
یک شب القصه رو به شاه آوردرو به شاه جهان پناه آورد
آن شب آفاق همچو گلشن بودشب نبود آن، که روز روشن بود
آمد و جا گرفت بر لب بامروی بنمود همچو ماه تمام
صبح چون ریخت دانهٔ انجمآسمان گشت تیر و مشعله دم
چند روزی که شاهزادهٔ عصرآمد و جا گرفت بر لب قصر
بود شه را کبوتری که فلکنه پری دید مثل او نه ملک