دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
روز دیگر که آفتاب منیرهمه روی زمین گرفت به زیر
بر سر دست شه کمانی بودکه مه نو ازو نشانی بود
شاه تیری که در کمان پیوستچون فکندش بر آسمان پیوست
چون کمان این سخن شنید از تیربر دلش زخمها رسید از تیر
چند روزی که شاه بندهنوازسوی درویش جلوه کرد به ناز
روز دیگر که وقت میدان شدباز شه را هوای جولان شد
بود کوهی و بوالعجب کوهیکوه دردی و کان اندوهی
در صف آهوان غزالی بودکش عجب نازنین جمالی بود
چون ز بهر نشاط نوروزیشد چمن پر بساط فیروزی
آن غزالی که گفته شد زین پیشکه با او انس داشت درویش
شب که در بزمگاه مینا رنگزهره با چنگ راست کرد آهنگ
روز دیگر که با هزار شکوهرخ نمود آفتاب از سر کوه
بار دیگر که خسرو انجمسرطان را گرفت در قلزم
بود چون بحر و کان ز معنی پراین یکی لعل دارد و آن یکی در
از قضا دور چرخ کاری کردشاه اندیشهٔ شکاری کرد
خوشنویسی که این رقم زده بودبر ورق اینچنین قلم زده بود
شاه تا نامهٔ پدر برخواندنیت شهر کرد و مرکب راند
این بود اقتضای لیل و نهارکه رسد افت خزان و بهار
شاه را خواندی سوی خود خسروگفت از من وصیتی بشنو
لالهزار جهان عجب باغیستکه از آن باغ هر نفس داغیست
دور او همچو دور می خوش بودهمه عالم به دور وی خوش بود
چون ز الطاف شاه نیکاندیشخبر آمد به عاشق درویش
گفت راوی که شاه هر نفسیآن گدا را همی نواخت بسی
باز چون موسم زمستان شدآتش از خرمی گلستان شد