دفتر شعر
۱۵۰ شعر در این دفتر
بارد! چه؟ خون! که؟ دیده! چسان؟ روز و شب! چرا؟از غم! کدام غم؟ غم سلطان اولیا
ای ترک من ای بهار جانافزابرقع بکش از رخ بهشت آسا
سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان راز خیل زنگی خال نمود میدان را
ای پسر درکار دنیا تا توانی دل مبندکز پی هر سود او چندین زیان آید تو را
باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمعآنکه گوید مینسوزد شمع جز پروانه را
چون به عشق مجاز نیست نیازبه دوگیتی هواپرستان را
حکایتیست مرا از که از کسی که بود اوچه کار داری برگو بکن سوال بفرما
حل معمای حکمتش نتواندآنکه کند حل صدهزار معمّا
در سخن گفتن چو ماه و آفتابرهنمای خلق هر صبح و مسا
در شب تاریک شمع ما بود پروانهسوزلیک چون شد روز سوزد پا و سر بیگانه را
گر بداند لذت جان باختن در راه عشقهیچ عاقل زنده نگذارد به عالم خویش را
مانندگربهای که خورد بچگان خویشخوردند دایگان بچهٔ شیرخوار را
بسکه سرگرم حجت خویشندغافلند از خدا اولوالالباب
مردکز عیب خویش بیخبرستهنر دیگران شمارد عیب
استرم را اگر فرستادینکنم جز به مردمی یادت
مر آن خدای که پیمانه را نگهداردبه زیر خاک چو پیمان اهل عشق درست
ای که از عشق و عقل میلافیهست نیمی دروع و نیمی راست
کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگرچو نیک بنگری از روی تجربت بادست
چو زنی در دام شهوت شد اسیرخر به چشمش به ز طاوس نرست
عاقل از دیدار معنی غافلستزانکه هر حجت که گوید آفلست
ظلم ظالم ذخیرهایست نکوکه در آخر نصیب مظلومست
درینکتاب پریشان نبینی از تربیتتعجب مدار که چون حال من پریشانست
خازن میر معظم راوی اشعار منآنکه می گوید بلا مفتون بالای منست
رنج بیوقت و مرگ بیهنگامپیشکار وبا و طاعون است