دفتر شعر
۱۵۰ شعر در این دفتر
منافق آنچنان داند ز تلبیسکه افعال بدش با خلق نیکوست
نفس امارهٔ تو دشمن تستچون شود کشته دوست گردد دوست
امید عیش مدار از جهان بوقلمونکه هر دمش چو مخنث طبیعتان رنگیست
ز عهد مهد تا پایان پیریترا هر آنی ای فرزند حالیست
ای دل از جویی که جز احمد کسش میراب نیستچون شوی سیراب چون میراب خود سیراب نیست
زینگونه که امروز کند خواجه تغافلگویی خبرش نیست ز فردای قیامت
ای کعبه به ما از ما نزدیکتری امّادر چشم شترداران دورست بیابانت
ذکر خیری که پیش ازین بودتاز تو و رفتگان ملعونت
چو از نعمت حق شود بنده غافلخداوند بر وی بلایی فرستد
آه مظلوم تیر دلدوزیستکه ز شست قضا رهاگردد
ای وزیری که به دهر آنچه بود دلخواهتهمه از فضل خداوند میسر گردد
بخیل چون زر قلبست و پند چون آتشنه زرّ قلب ز آتش سیاهترگردد
نفس کافر زنی است زانیّهکه به بیگانه رام می گردد
آنکه تیز از لطیفه نشناسدچه خبر از اصول دین دارد
مست کز بول خود وضو گیرداز چه آن را طهارت انگارد
بیا به خویش به گوهر نصیحتی داریچو خویشتن نپذیری مگوکه نپذیرد
ای داورگیتی که بود شهرهٔ آفاقچون مهر فلک هرکه به حان مهر تو ورزد
کار خود را به کردگار گذارتا ترا مصلحت بیاموزد
ای پسر نیست حرص را پایانزانکه با هر تنی درآویزد
گر تو جانی دهی به بوسهٔ منبوسهٔ من هزار جان بخشد
صحن فلک شد سیاه بسکه ز غبراگرد به گردون گردگرد برآمد
ای خواجه هر خطا که کنی خود به خود کنیرو شرمی از خدا کن و بر دیگران مبند
بکن ای نفس هرچه میخواهیلیک با جاهلان مکن پیوند
بارخدایا ثنای همچو تویی راهمچو تویی هم مگر قیام تواند