دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
از تتق کبریا صورت لطف خدابسته نقابی ز نور روی نموده به ما
تا ز نور روی او گشته منور آفتابنور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب
از نور روی اوست که عالم منور استحسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است
مرد مردانه شاه مردان استدر همه حال مرد مردان است
گر نه آب است اصل گوهر چیستجوهر گوهر منور چیست
عمر بی عشق می گذاری هیچحاصل از عمر خود چه داری هیچ
بنازم جان روح افزای سیدبنازم صورت زیبای سید
خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمدگوئیم از دل و جان صلوات بر محمد
در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بودهر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود
دل چو سلطان ملک جان گرددپادشاه همه جهان گردد
هرچه مقصود تو است آن گرددهرچه گوئی چنین چنان گردد
رند مستی که گرد ما گرددگر گدائیست پادشا گردد
رندان باده نوش که با جام همدندواقف ز سِر عالم و از حال آدمند
نقطه ای در الف هویدا شدالفی در حروف پیدا شد
چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبرولی ندیده کسی را ز اولیا چه خبر
بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبراگر از جان شدی عاشق بگو صلوات پیغمبر
داد جاروبی به دستم آن نگارگفت کز دریا برانگیزان غبار
حی و قیوم و قدیم لم یزلهر کسی را داده چیزی از ازل
عیسی گردون نشین تابع تو در ازلموسی دریا شکاف امت تو لم یزل
دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتمدل ز جان برداشتم تا وصل جانان یافتم
قدرت کردگار میبینمحالت روزگار میبینم
گفتیم خدای هر دو عالمگفتیم محمد و علی هم
عاشقانه گر بیابی جام جمهمدم او باش چون ما دم به دم
سالها در سفر به سر گشتیمعاشقانه به بحر و بر گشتیم