دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
هر چه گفتم عیان شود به خداپیر ما هم جوان شَود به خدا
نعمت الله است دائم با خدانعمت از الله کی باشد جدا
عارفی کو بُود ز آل عباخواه گو خرقه پوش و خواه قبا
ما به عین تو دیده ایم تو راوز همه برگزیده ایم تو را
رند مستی جو دمی با او برآاز در میخانهٔ ما خوش درآ
ذوق اگر داری در این دریا درآعاشقانه خوش بیا با ما برآ
ظهور سلطنت عشق او است در دو سرادر آن سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
خار بی کنگر چه کار آید مراراه بی رهبر چه کار آید مرا
از ازل تا ابد خواند مرایار من محروم کی ماند مرا
گر بیازارد مرا موری ، نیازارم و راخود کجا آزار مردم ای عزیزان ، من کجا
هر شب چون ماه میبینیم ماآفتابی می نماید مه لقا
مجلس خاص او است حضرت ماالصلا هر که عاشق است صلا
این حضور عاشقان است الصلاصحبت صاحبدلان است الصلا
دل ما گشته است دلبر ماگل ما بی حد است و شکّر ما
عالمی غرقند در سیلاب ماتشنگان دانند قدر آب ما
صد دوا بادا فدای درد بی درمان مادُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
رفت آن جانان ما از دست مااز دریغا دلبر سر مست ما
چشم ما شد به نور او بینانظری کن به نور او در ما
فقر ما خوشتر ز ملک پادشاما و درویشی و درویشی ما
قدمی نه در آ در این دریاعین ما جو به عین ما از ما
موج و دریا آب بادش نزد مالاجرم باشد حجاب ما ز ما
اگر آئی در این دریا بیابی آبروی مابیابی آبروی ما اگر آئی در این دریا
به هویت چو اوست با اسماآن هویت طلب کن از اشیا
جام گیتی نماست سید ماجان و جانان ماست سید ما