دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
نانوشته حرف می خوانیم مااین کتاب نیک می دانیم ما
مخزن گنج جملهٔ اسما مانور چشم تمام اشیا ما
عشق تو بلا و مبتلا ماپیوسته خوشیم در بلا ما
روشن است از نور رویش دیدهٔ بینای ماخلوت میخانهٔ عشق است دایم جای ما
روشنست از نور رویش دیدهٔ بینای مادرهٔ بیضا بود غواص این دریای ما
در آمد ساقی و آورد جام می برای مامنور کرد نور او سرای که سرای ما
هرچه خواهد می کند سلطان مادل برد جان بخشد آن جانان ما
شاه خودرائی است این سلطان ماجان فدای او و او جانان ما
دُرد درد دل بود درمان ماخوش بود دردی چنین با جان ما
دل روان جان می دهد در عشق آن جانان ماگر قبولش می کند شکرانه ها بر جان ما
صد دوا بادا دوای درد بی درمان مادُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
حضرت او را به او بینیم مالاجرم او را نکو بینیم ما
غرق آب و آب را جوئیم ماآبروی ما ز ما جوئیم ما
هرچه می گویند می گوئیم ماآنچه می جویند می جوئیم ما
می زخم عشق می نوشیم ماخلعتی از عشق می پوشیم ما
نور او در دیدهٔ بینا خوشی دیدیم مانور مردم را به نور چشم او دیدیم ما
در خرابات فنا ملک بقا داریم ماخوش بقای جاودانی زین فنا داریم ما
جان چو عودست و دل چو مجمر ماآتش نور عشق دلبر ما
خوش آب حیاتی است روان در نظر ماعالم همه سیراب شد از رهگذر ما
خوش چشمهٔ آبی است روان در نظر ماسیراب شده خاک در از رهگذر ما
چیست عالم شبنمی از نهر ماکیست آدم عارفی در شهر ما
مرا گفت یاری که ای یار مااگر یار مائی بکش بار ما
از کرم بنواخت ما را یار مالاجرم بالا گرفته کار ما
جام گیتی نماست این دل ماخلوت کبریاست این دل ما