دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
هر آن نقشی که بر دیده کشیدیمبه جز نور جمال او ندیدیم
تا مجرد از دل و از جان شدیمهمنشین و همدم جانان شدیم
هر چه داریم ما از او داریملاجرم جمله را نکو داریم
هرچه داریم از خدا داریماز خدایست هرچه ما داریم
عشق او در میان جان داریملذت عمر جاودان داریم
اگر رندی و می نوشی بیا میخانه ای داریمو گر تو عشق می بازی نکو جانانه ای داریم
ما با تو به جز یاری داریم نداریمجز عشق نکوکاری داریم نداریم
گر دست دهد دامن دلبر نگذاریمسر در قدمش باخته جان را بسپاریم
خیزید که تا جام شرابی به کف آریماین یک دو نفس عمر به ضایع نگذاریم
نقش خیال رویش بر دیده می نگاریمدرخلوتی چنین خوش پیوسته با نگاریم
ما عاشق چشم مست یاریمآشفتهٔ زلف بیقراریم
دایم به خیال آن نگاریمکاری به جز این دگر نداریم
ما به لطف پادشه مستظهریمنه به نانی چون گدا مستظهریم
ما عاشق رند دلپذیریمما ساقی مست دلپذیریم
ما خراباتیان جان بازیممحو سر خلوت رازیم
اجازت گر دهد دلبر به پای او سر اندازیمسر اندازیم در پایش بپا انداز جانبازیم
جان و دل ایثار جانان کردهایمعمر و سر در کار ایشان کردهایم
این عنایت بین که ما دربارهٔ جان کردهایمجان سرمست خوشی ایثار جانان کردهایم
جان فدای عشق جانان کردهایماین عنایت بین که با جان کردهایم
باز هوای تو هوس کرده ایماز هوس غیر تو بس کرده ایم
نور او در چشم بینا دیده ایمدر همه آئینه او را دیده ایم
عشق او در بحر و در بر دیده ایمنور او در خشک و در تر دیده ایم
روشنی چشم جان ازنور جانان دیده ایماین چنین نور خوشی در دیدهٔ جان دیده ایم
تا به نور روی خوب او جمالش دیده ایمهمچو دیده گرد عالم سر به سر گردیده ایم