دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
موج دریا را به عین ما ببینآب را در موج و در دریا ببین
در جام جهان نما جهان بیندر آینه عین ما روان بین
چشم بگشا و جمال او ببیننور روی او به او نیکو ببین
با تو گویم روی بی چون چو ببیننور روی او به نور او ببین
بندگانه گفتم ای سلطان گدای خود ببینگفت ای درویش ما تو پادشاهی خود ببین
جامیم و شراب این عجب بینمستیم و خراب این عجب بین
باده می نوش و جام را می بینخلق را مظهر خدا می بین
هرچه بینی به نور او می بینبلکه او را به او نکو می بین
آن چنان حضرتی چنین می بینچشم بگشا همان همین می بین
نور رویش به چشم او می بینگل وصلش به دست او می بین
آب می جوئی بیا با ما نشینتشنه ای با ما درین دریا نشین
ذوق ما داری بیا با ما نشینعاشقانه خوش درین دریا نشین
خوش بیا با ما درین دریا نشینآبرو می بایدت با ما نشین
بر در می فروش خوش بنشینجام می را بنوش خوش بنشین
کرمی کن بیا و خوش بنشینیک نفس نزد همدمی بنشین
چیست عالم سایه بان شمس دیناین و آن باشد از آن شمس دین
دیگران جانند و جانان شمس دیناین و آن چون بنده ، سلطان شمس دین
نور چشم مردمست از دیدهٔ عالم نهانغیر عین او که بیند نور او در انس و جان
گر گدائی کنی تو از سلطانپادشاهی کنی چو شاه جهان
من به او زنده توئی زنده به جاناین چنین زنده نباشد آن چنان
سین انسان گر برافتد از میاناول و آخر نماند غیر آن
مست بودی مست رفتی از جهانمست باشی مست خیزی جاودان
اگر ذوق صفا داری طلب کن خدمت رندانو گر خواهی حضوری خوش در آ در خلوت رندان
حمد تو بینهایت و لطف تو بیکرانبا جمله در حدیث و جمال تو بس عیان