دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
فرصت غنیمتست غنیمت رها مکنبشنو نصیحتی و نصیحت رها مکن
با همه این سخن توان گفتندُر معنی چنین توان سفتن
خادم او را سزد اقلیم شاهی یافتنسلطنت از خدمت نور الهی یافتن
من عین تو و تو عین وین عینینیک عین بود ظهور او در کونین
گر خبری داری از آن و از اینچشم گشا بوالعجبی را ببین
زهی چشمی که می بینیم دایم این لقای تومنور کرد چشم ما همیشه آن ضیای تو
بیا ای راحت جانم که جان من فدای توسر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
ای تاج فرق شاه فلک خاک پای تووی پادشاه صورت و معنی گدای تو
شاهان جهان باشند از جان چو گدای تومحبوب تر از جانی صد جان به فدای تو
بیا ساقی بده جامی که جان من فدای توسر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
تو سلطانی به حسن امروز و مه رویان گدای توکنم جان عزیز خود فدای که فدای تو
ای منور دیدهٔ مردم به نور روی توعالمی آشفته چون باد صبا از بوی تو
ز سودای سر زلفت پریشانم به جان تومحبان تو بسیارند از ایشانم به جان تو
در دیده توئی و دیده ام تودر دیده مشو که دیده ام تو
دل ز جان برگیر و جانان را بجوکفر را بگذار و ایمان را بجو
جان فدا کن وصل جانان را بجودُرد دردش نوش درمان را بجو
جو چه می خواهی بیا دریا بجوعاشقی دریا دلی اینجا بجو
خوش در آ در بحر ما ما را بجوچو چه می جوئی بیا دریا بجو
تشنهٔ آب حیات از ما بجوعین ما جوئی به عین ما بجو
خوش در آ در بحر ما ما را بجوخانهٔ اصلی است این ما را بجو
خوش درآ در بحر ما ما را بجوآبرو جوئی درین دریا بجو
بگذر از قطره برو دریا بجوعین ما جوئی به عین ما بجو
نقد گنج کنج دل از ما بجوآبرو جوئی در این دریا بجو
در خرابات مغان ما را بجورند سرمستی خوشی آنجا بجو