دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آاز خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
درویش عزیز پادشا شد به خداوارسته ز فقر و ز غنا شد به خدا
علمی که تو را پاک کند از من و ماماء القدسش نام کند مرد خدا
دریاب تو این قول حکیمانهٔ ماآنگه بخرام سوی میخانهٔ ما
ماهی در آب و ماکیان در صحراهر یک به تنعمی گرفته مأوا
بنواخت مرا لطف الهی به خداهر درد که بود از کرم کرد دوا
از آتش عشق صنم دلکش ماافتاده مدام آتشی در کش ما
دادند جهانی دل و هم دست به مابرخاست ز غیر هر که بنشست به ما
مطلوب خود از خود طلب ای طالب ماخود را بشناس یک زمانی به خود آ
در جام جهان نما نظر کن همه راآنگه ز وجود خود خبر کن همه را
از خود بگذر نور خدا را بطلبدر بحر درآ و عین ما را بطلب
در دیدهٔ ما نور خدا را بطلبدر بحر در آ و عین ما را بطلب
از زحمت پا اگر بنالم چه عجباز جور و جفا اگر بنالم چه عجب
عالم چو سرابست و نماید سر آبنقشی و خیالیست که بینند بخواب
چشمت همه نرگسست و نرگس همه خوابلعلت همه آتشست و آتش همه آب
عشقست که جان عاشقان زنده از اوستنوریست که آفتاب تابنده از اوست
تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماستکونین غلام و چاکر درگه ماست
دریای محیط جرعهٔ ساغر ماستعالم به تمام گوشهٔ کشور ماست
گفتم جنت گفت که بستان شماستگفتم دوزخ گفت که زندان شماست
در دیدهٔ ما نقش خیالش پیداستنوریست که روشنائی دیدهٔ ماست
دارنده چو ترکیب چنین خوب آراستباز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست
ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاستصورت بستی که طبع صورتگر ماست
ای دل به طریق عاشقی راه یکی استدر کشور عشق بنده و شاه یکیست
صبح و سحر و بلبل و گلزار یکیستمعشوقه و عشق و عاشق و یار یکیست