دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
سپاس از خدا ایزد رهنمایکه از کاف و نون کرد گیتی بپای
ثنا باد بر جان پیغمبرشمحّمد فرستاده و بهترش
دل از دین نشاید که ویران بودکه ویرانزمین جای دیوان بود
جهان ای شگفتی به مردم نکوستچو بینی همه درد مردم از وست
چو دریاست این گنبد نیلگونزمین چون جزیره میان اندرون
گهر های گیتی به کار اندرندز گردون به گردان حصار اندراند
کنون زین پس از مَردم آرم سخُنکه گیتی تمام اوست ز آغاز و بن
چنین دان که جان برترین گوهر استنه زین گیتی از گیتی دیگرست
یکی کار جُستمهمی ارجمندکه نامم شود زو به گیتی بلند
کنون ز ابر دریای معنی گهرببارم ، گل دانش آرم به بر
ز کردار گرشاسب اندر جهانیکی نامه بُد یادگار از مهان
سراینده دهقان موبد نژادز گفت دگر موبدان کرد یاد
بدین کار ما گفت یزدان گواچنین پاک جانهای فرمانروا
چنان تند و خودکام گشتی که هیچبه کاری در از من نخواهی بسیچ
چو گلرخ به پایان نُه بُرد ماهنهانی ستاره جدا شد ز ماه
بر اورنگ بنشست شیدسب شادبه شاهی دَرِ داد و بخشش گشاد
چو بختش به هر کار منشور دادسپهرش یکی نامور پور داد
همان سال ضحاک کشورستانز بابل بیامد به زابلستان
تبیره زنان لشکر آراستهبه دشت آمد و گرد شد خاسته
بفرمود تا از شگفتی بسینمودند گرشاسب را هر کسی
زدش بر گلو کام و مغزش بدوختز پیکان به زخم آتش اندرفروخت
فرسته برون کرد گردی گزینبدادش عرابی نوندی به زین
از آن پس چو ضحاک شد باز جاینشست و، نزد جز به آرام رای
بر آشفت و فرمود تابر حریربه اثرط یکی نامه سازد دبیر