دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
بدو گفت کز بدگمان برگسلبه اندیشه بیدار کن چشم و دل
سپهبد چو پندش سراسر شنودپذیرفت و ره را پسیچید زود
خور از کُه چو بفراخت زرین کلاهشب از سر بینداخت شعر سیاه
دبیر از قلم ابر انقاس کردسخن دُرّ و اندیشه الماس کرد
بدو گفت مهراج کآی سرفرازبمان تا سپه یکسر آرام فراز
سپهبد چو دید آن خروش سپاهسبک خواست خفتان و رومی کلاه
چو زی خوابگه شد یل نامداربیامد همان گه نگهبان بار
سپهبد ز خشم دل آشفت و گفتکه هوش و خرد با بهو نیست جفت
ز شبدیز چون شب بیفتاد پستبرون شدش چوگان سیمین ز دست
چو ز ایوان مینای پیروزه هوربکند آن همه مهره های بلور
بُدش زنگیی همچو دیو سیاهز گرد رکیبش دوان سال و ماه
بهو گفت با بسته دشمن به پیشسخن گفتن آسان بود کم و بیش
دگر روز مهراج گردنفرازبسی کشتی آورد هر سو فراز
وز آنسو چو پور بهو رفت پیشبه شهر سرندیب با عم خویش
ز صد مرد پنجه گرفته شدنددگر کشته و زار و کفته شدند
یکی ماه از آن پس به شادی و کامببودند کز می نیاسود جام
بر آن کُه برهمن یکی پیرمردبرآورده وز گردش روز گرد
دگر رهش پرسید گرد دلیرکه ای از خرد بر هوا گشته چیر
بپرسید بازش هنرمند مردکه یزدان جهان را سرشت از چه کرد
دگر نیز دان کز گروهان دهردوسانند کز دینشان نیست بهر
جدا فیلسوفند دیگر گروهجهان از ستیهندگیشان ستوه
بپرسید باز از بر کوهسارکدامست شهری به دریا کنار
ز هر دانشی چیست بهتر نخستچه چیز آن که دانست نتوان درست
یکی مرد ملاح بُد راهبرکه بودش همه راه دریا ز بر