دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
گوی بد هنرمند نامش قباداز اهواز گردی فریدون نژاد
نریمان از آن پس چو یک مه نشستهر آنچ آمدش گنج خاقان به دست
وز آن روی جرماس و جنگی قلاچو ماندند بی جان به چنگ بلا
چو زد روز بر تیره شب دزدوارسپیده برآمد چو گرد سوار
چنین بود یک هفته پیوسته جنگجهان گشت بر چینیان تار و تنگ
دهی دید در راه در دشت و راغبی اندازه پیرامنش کشت و باغ
سوی لشکرش پهلوان رفت بازبه پیکار فغفور بر کرد ساز
از آن پس نریمان چو شد چیره دستپس از رزم در بزم و شادی نشست
سپهبد گزید این همه چار ماهیکی نامه فرمود نزدیک شاه
ازین مژده چون آگهی یافت شاهبر افروخت از ماه برتر کلاه
نبشت آن گهی پاسخش باز و گفترسید آن سخن های با مهر جفت
وز آن سو نریمان چو یک مه ببودبه درگاه شه رفت شبگیر زود
پسر زاد ماهی که از چرخ مهرز خوبی بدو آرزو کرد مهر
چو شد پهلوان بسته ره را کمرقباد آن کجا کاوه بودش پدر
کنون از شه طنجه و پهلوانشنو کار کین جستن هر دوان
سپیده چو شب را به بر درگرفتشبش کرد بدرود و ره برگفت
چو شاه حبش سوی خاور گریختهمه رخت و دینار و گوهر بریخت
سپهبد چو از طنجه برگاشت بازبگشت اندر آن مرز شیب و فراز
به ایران سوی شاه با فرهیچو آمد به شاه کیان آگهی
از آن پس جهان پهلوان گاه چندهمی زیست خرم دل و بی گزند
برفتند گریان و گرشاسب بازدگر باره شد با نریمان به راز
از آن پس چو روز دهم بود خواستخورش آرزو کرد و بنشست راست
چو نزد فریدون ز سوگ و ز غمرسید آگهی گشت از انده دژم
شد این داستان بزرگ اسپریبه پیروزی و روز نیک اختری