دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
شبی بد ز مهتاب چون روز پاکز صد میل پیدا بلند از مغاک
وز آن سو جهان پهلوان با سپاهبیآمد به یک منزلی کینه خواه
چو بر تیره شعر شب دیر بازسپیده کشید از سپیدی طراز
پر از نخل خرما یکی بیشه دیدچنان کآسمان بد درو ناپدید
سوی قرطبه رفت از آن جای شادیکی شهر خوش دید خرم نهاد
سپهدار از آنجا بشد با گروههمی آب جست اندر آن گرد کوه
سپهدار گفتش سر سرکشانکه از جان مرا خوب دادی نشان
دل پهلوان گشت از او شاد و گفتدگر پرسشی نغز دارم نهفت
رسید از پس هفته ای شاد و کشبه شهری دلارام و پدرام و خوش
سه منزل پذیره شدش با سپاهزد آذین دیبا و گنبد به راه
پذیره فرستاد بر چند میلبر آراست گاه از بر زنده پیل
همان روزگار اثرط سرفرازبه بیماری افتاد و درد و گداز
زدی دست و اندر تک باد پایچناری به یک ره بکندی ز جای
به فرخ ترین فال گیتی فروزسپه راند از آمل شه نیمروز
و ز آن جای با بزم و شادی و رودهمی رفت تا نزد ایلاق رود
چو در کشورش پهلوان سپاهدر و دشت زد خیمه بیراه و راه
برادر بد آن شاه را سروریخنیده به مردی به هر کشوری
نریمان بیآمد هم اندر زمانبه نزد سپهدار و خاقان دمان
سپهدار چون هفتهای سور کرداز آن پس شد آهنگ فغفور کرد
بدو گفت پیش از شدن هوش دارنگر تا چه گویم به دل گوش دار
چو شد هفتهای شهری آمدش پیشکهی نزدش از مه بلندیش بیش
و زآن سو همان روز کاو رفته بودسپهبد نبیسنده را گفت زود
نریمان سپاه از ره آورد بودهمان گاه خواندش سپهدار زود
وز آن روی چون گشت خاقان تباهشد این آگهی نزد فغفور شاه