دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
جزیری بُد آن نیز با رنگ و بویکه عنبر بس افتد ز دریا بدوی
جزیری پر از بیشها بود و غیشبه بالا و پهنا دو صد میل بیش
که آن جای را رامنی نام بودیکی خوش بهشت دلارام بود
همه کوهش از رنگ گل ناپدیدهمه راغ پُر سوسن و شنبلید
به دیگر جزیری فکندند رختپر از کان سیم و پر آب و درخت
دو هفته خوش و شاد بگذاشتندوز آن جا سپه باز برگاشتند
وز آن جا به کوهی نهادند رویجزیری که اسکونه بُد نام اوی
چو سه روز بگذشت و شد راست بادبه کشتی نشستند و رفتند شاد
از آن کوه ملاح بگذشت خواستسپهدار گفت این شتابت چراست
به دیگر جزیری رسیدند زودکجا نام آن جای هدکیر بود
رسیدند نزدیک کوهی بلندکه بود از بلندش بر مَه گزند
برفتند و آمد جزیری پدیدکه آنجا بجز اژدها کس ندید
سَرِ هفته ز آن جا گرفتند راهرسیدند زی خوش یکی جایگاه
چو ده روز رفتند ره کم و بیشجزیری دگر خرم آمد به پیش
سه هفته چو راندند از آن پس به کامبه کوهی رسیدند لانیس نام
جزیری که مرزش نبد نیم پیجز از سنگ و خار و گزستان و نی
ز ملاح گرشاسب پرسید و گفتکه این حصن را چیست اندر نهفت
چو رفتند یک ماه دیگر به کامیکی کوه دیدند بندآب نام
سوی تاملی شاد خوار آمدندبه نزدیک دریا کنار آمدند
کُهی بُد همان جا به دریا کنارگرفته ز دریا کنارش سنار
پس آن گه ز دریا به هامون شدندبه یک ماه از چین به بیرون شدند
هم از ره دگر شهری آمد به پیشدرو نغز بتخانه ز اندازه بیش
به شهری رسیدند خرّم دگرپُرآرایش و زیب و خوبی و فر
دگر جای خارا یکی کوه دیدبَرکوه شهری پُر انبوه دید