دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
ای درون پرور برون آرایوی خردبخش بیخرد بخشای
به خودش کس شناخت نتوانستذات او هم بدو توان دانست
احدست و شمار از او معزولصمدست و نیاز ازو مخذول
دهر بیقالب قدیمی اوطبع بی باعث کریمی او
پس چو مطلوب نبود اندر جایسوی او کی بود سفرت از پای
بود شهری بزرگ در حدِ غورواندر آن شهر مردمان همه کور
آن یکی رجل گفته آن یک یدبیهده گفتهها ببرده ز حد
راد مردی ز غافلی پرسیدچون ورا سخت جلف و جاهل دید
جانت را دوزخ آشیانه مکنخاطرت را محالْ خانه مکن
هرکه را عون حق حصار شودعنکبوتیش پردهدار شود
راد مردی کریم پیش پسرداد چندین هزار بدرهٔ زر
آن نبینی که پیشتر ز وجودچون تو را کرد در رحم موجود
سبب هدیهٔ ایادی اونفس را مهتدی و هادی او
چون تو از بود خویش گشتی نیستکمر جهد بند و در ره ایست
کاف و نون نیست جز نبشتهٔ ماچیست کُن سرعت نفوذ قضا
ابلهی دید اشتری به چراگفت نقشت همه کژست چرا
پسری احوَل از پدر پرسیدکای حدیث تو بسته را چو کلید
آن نبینی که طفل را دایهگاهِ خُردی به اوّلین پایه
نقش بند برون گلها اوستنقشدان درون دلها اوست
آتش و باد و آب و خاک و فلکز برش عقل و جان میانه ملک
با سیه باش چونت نگزیردکه سیه هیچ رنگ نپذیرد
از من و از تو کارسازی رابیزبانیست بینیازی را
از تو زاری نکوست زور بدستعور زنبور خانه شور بدست
کرد روزی عمر به رهگذریسوی جوقی ز کودکان نظری