دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
ذکر بر دوستان و کم سخنانچه شماری بسان پیرزنان
ثوری از بایزید بسطامیاز پی طاعت و نکونامی
یاد دار این سخن از آن بیدارمرد این راه حیدر کرّار
اجل آمد کلیدخانهٔ رازدرِ دین بیاجل نگردد باز
جهد کن تا زنیست هست شویوز شراب خدای مست شوی
آدمی سوی حق همی پویدآن نکوتر که شکر او گوید
شاکر لطف و رحمتش دیندارشاکی قهر و غیرتش کفّار
دانش او رهی رعایت کنبخشش او مهم کفایت کن
جانور را چو خوانش پیش نهادخوردنی از خورنده بیش نهاد
زالکی کرد سر برون ز نهفتکشتک خویش خشک دید و بگفت
آن بنشنیدهای که بینم ابرمرغ روزی بیافت از درِ گبر
نه بپرسید کاهلی ز علیچون شنید از زبان دل گسلی
عاشقان سوی حضرتش سرمستعقل در آستین و جان بر دست
هرکه خواهد ولایت تجریدوآنکه جوید هدایت توحید
اینهمه علم جسم مختصر استعلم رفتن به راه حق دگرست
به پسر شیخ گوکانی گفتکه ترا بهر کارهای نهفت
در مناجات پیر شبلی گفتکه برون آی از حدیث نهفت
پی منه با نفاق بر درگاهبه توکل روند مردان راه
حاتم آنگه که کرد عزم حرمآنکه خوانی ورا همی به اصم
ربع مسکون چو از طریق شمارشد به فرسنگ بیست و چار هزار
خلق تا در جهانِ اسبابندهمه در کشتیاند و در خوابند
جامهٔ کهنه رنج و اندوه استجامهٔ نو ز دولت انبوه است
مرد طبّاخ نعمت بسیارهمچو قصّاب در تباهی کار
خر بود خادمی ولی کاهلکه به کار اندرون بود مُنبل