دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
شیر خصمی مسلّط و مغرورکه بُوَد کارش از مجامله دور
دیدن آفتاب را در خوابپادشه گفتهاند از هر باب
علّت روز و شب خور است و زمینچون گذشتی نه آنت ماند و نه این
هرچه داری برای حق بگذارکز گدایان ظریفتر ایثار
آن زمان کز خدای نزد رسولحکم من ذاالذی نمود نزول
در جهان یک زیان چو سودِ تو نیستهیچ حبس ابد چو بودِِّ تو نیست
چند گویی رسیدگی چه بُوَددر ره دین گزیدگی چه بُوَد
روبهی پیر روبهی را گفتکای تو با عقل و رای و دانش جفت
بود پیری به بصره در زاهدکه نبود آن زمان چنو عابد
زاهدی از میان قوم بتاختبه سرِِ کوه رفت و صومعه ساخت
هست شهری بزرگ در حدِِ رومباز بسیار اندر آن بر و بوم
هرچه آن کدخدای دکاندارسوی خانه فرستد از بازار
بنده تا از حدث برون نایدپردهٔ عزّ نماز نگشاید
در اُحد میر حیدر کرّاریافت زخمی قوی در آن پیکار
بارگی را بساز آلت و زیناز پی بارگاه علّیّین
بوشعیب الاُبی امامی بودکه ورا هرکسی همی بستود
در دهان هر زبان که گویا شداز ثنایت چو مُشک بویا شد
مستمع نغمت نیاز از دلمطلع بر طلوع راز از دل
از پی راه حق کم از کودکنتوان بودن ای کم از یک یک
ای روان همه تنومندانآرزو بخش آرزومندان
ای خداوند قایم و قدّوسملک تو نامماس و نامحسوس
ای جهان آفرین جان آرایوی خرد را به صدق راهنمای
چون ز درگاهِ تست گو میمالخواب را زیر پای خیل خیال
داده از حکم تو تمنّی راامر دین را و عقل دنیی را