دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
اندر آمد چو ماه در شبگیرانَعِماللّٰه صباحگویان پیر
گفتم ای ایزد سرشته ز نوروی ز عکس رخ تو دیو چو حور
گفت من دست گرد لاهوتمقائد و رهنمای ناسوتم
لب چو بگشاد پیر فرزانهسایه بیرون گریخت از خانه
چون خرد در لبت به جان نگرمچون قلم بر خطت به جان گذرم
آنچه بر تن قبول بر جان ردوانچه بر پای نیک بر سر بد
آن شنیدی که در گه عیسیخواست باران به حاجت از مولی
آنکه با نقشهای زیبااندتختهٔ کودکان و دیبااند
خوب را از برای دستِ فراخجاودان شاخ شاخ ریزد شاخ
شاهد پیچ پیچ را چکنیای کم از هیچ هیچ را چکنی
شهوت ار جانت بارّه باز کندبر تو کارِ بتان دراز کند
آن نگاری که سوی او نگریاو دل از تو برد تو درد بری
دید وقتی یکی پراگندهزندهای زیر جامهای ژنده
کی بود جز به چشم ابلهوشآنکه او جان و دین ستاند خوش
هرکه جست از خدای خود دنییمرحبا لیک نبودش عقبی
جامه از بهر عورت عامه استخاصگان را برهنگی جامه است
زینة اللّٰه نه اسب و زین باشدزینةاللّٰه جمالِ دین باشد
سفله چون خواند رو به مهمانشپس چه نانش شکن چه دندانش
مرد دینی شراب تا چکندبط چینی سراب تا چکند
گفت بهلول را یکی داهیجبهای بُرد بخشمت خواهی
گفت مردی ز ابلهی رازیبا یکی بدفعال غمّازی
گفت روزی به جعفرِ صادقحیله جویی ربادهی فاسق
به گدایی بگفتم ای ناداندین به دونان مده ز بهر دو نان
دنیی ارچه ز حرص دلبر تستدست زی او مبر که مادرِِ تست