دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
می همی خور کنون به بوی بهارباش تا بردمد ز گور تو خار
آز را از درون خود پیوستخاک بر سر بمان و باد به دست
مبر این زندگی به صدرِ سعیرهم بدینجاش واگذار و بمیر
آن شنیدی که در طواف زنیگفت با آن جوان نکو سخنی
شُکر انصاف بر زبان بهارگفت بلبل چو مردم هوشیار
فضل دین در رهِ مسلمانیستهنر ملک ره فرادانیست
علم خوان تات جان قبول کندکه ترا فضل بوالفضول کند
مر سران را چو طامع و می خواربهر چه دردسر دهم چو خمار
مال بر کف چو پیل بر کشتیستمال در دل چو آب در کشتیست
آن شنیدی که بود مردی کورآدمی صورت و به فعل ستور
آن شنیدی که در ولایت شامرفته بودند اشتران به چرام
خواست وقتی ز عجز دینداریاز یکی مالدار دیناری
بود در روم بلبل و زاغیهر دو را آشیانه در باغی
بود در شهر بلخ بقّالیبیکران داشت در دکان مالی
آن سلیمان که در جهان قدربود سلطانِ وقت و پیغامبر
گفت در وقت مرگ اسکندرهمه را خواند کهتر و مهتر
آن شنیدی که با سکندر رادگفت در پیش مردمان استاد