دفتر شعر
مردم از زیرکان دژم نشودمهر کز عقل بود کم نشود
دوستی دوست را مهمان شددوست حاضر نبُد پشیمان شد
آن شنیدی که عُمّر خطابدید قومی نشسته در محراب
دوستی با مُقامر و قلّاشیا مکن یا چو کردی آن را باش
خلق جز مکر و بند و پیچ نیندهمه را آزمودم ایچ نیند
قصهای یاد دارم از پدرانزان جهاندیدگان پرهنران
صحبت ابلهان چو دیگ تهیستاز درون خالی از برون سیهیست
آن شنیدی که در عرب مجنونبود بر حسن لیلی او مفتون
آن نبینی که پادشهزادهکه ورا ملکتست آماده
آن شنیدی که رفت زی قاضیتا کند خصم خویش را راضی
بود عمّر نشسته روزی فردگردش اصحاب صفّه با غم و درد
رفت زی روم و فدی از اسلامتا شوند از جهاد نیکو نام
بود مردی مُعیل بس رنجورشده از عمر و عیش خویش نفور
کودکی با حریف بیانصافگفت کای سر به سر دغا و خلاف
آدم پاک را برآر از گِلچشم روشن مدار و تاری دل
آن شنیدی که حامد لفافدر حریم حرم چو کرد طواف
خواجهای را به مردمی دربستمتّکا ساختم بر او ننشست
دزد خانه است نفس حالی بینزو نگهدار خانهٔ دل و دین
در درون تو خصم با تو بهملفظ مهتر که یجری مجری الدم
بشنو از بارگاه مصطفویتا چه دانی ز نکتهٔ نبوی
خوش دلی از پی سخن پاشیگفت ادبار را کجا باشی
کرده بر تارک هوا گردانگرد خود از سیاست مردان
زین زمین خسی به چرخ کسیشب و شبگیر کن مگر برسی
هرکه شاگرد روز شب نبودجز تهی دست و بیادب نبود
۶۶ شعر در این دفتر