دفتر شعر
دور ماهست و خلق را از ماهعمر ماهست چون رهش کوتاه
آن شنیدی که پیر با همراهگفت چون شد ز همرهیش آگاه
سر چه پوشی که در بهاران گِلراز پنهان ندارد اندر دل
آن شنیدی که گفت دمسازیبا قرینی از آنِ خود رازی
بود مردی علیل از ورمیوز ورم برنیامدیش دمی
بود اندر سرخس یک روزیمجلسی بس به رونق و سوزی
صحبت زیرکان چو بوی از گُلعظت ناصحان چو طعم از مُل
تنگی راه را صفت بشنودر رهی نازموده خیره مرو
آنکه در بند مال و اسبابندهمه غرقه میان گردابند
هر گدایی که بینی از کم کمپادشاهیست با خیول و علم
درِ دل کوب تا رسی به خدایچند گردی به گرد بام و سرای
دل خود را ز تاب و تابش طمعتافته و تفته دار چون دل شمع
تازه اندر بهار حق صوفیستسرو بر جویبار حق صوفیست
صوفیی از عراق با خبریبه خراسان رسید زی دگری
پسری داشت شیخ ناهموارگنج پرداز و رنج نابردار
دست دین کن به علم و عدل قویچون سگ پای سوخته چه دوی
یک جهانند زیر این افلاککام پر زهر و خانه پر تریاک
تو به گوهر ورای دو جهانیچکنم قدرِ خود نمیدانی
۶۶ شعر در این دفتر