دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمانروااشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا
همی نالم به دردا، همی گریم به زاراکه ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا
گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما رانشد کاین آسمان راحت گذارد یک نفس ما را
دوست میدارم من این نوروز فرخفال راتاکنم نو بر جبین خوبرویان سال را
خامشی جُستم که حاسد مرده پندارد مراوز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا
سیل خونآلود اشکم بیخبر گیرد تو راخون مردم، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
یا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
خوشا بهارا خوشّا مِیا خوشا چمناخوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا
جز روی تو کافروخته گردد ز می نابآتش که شنیده است که روشن شود از آب
چشم ساقی چو من از باده خرابست امشبحیف از آن دیده که آمادهٔ خوابست امشب
بگرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشبسرت گردم نجاتم ده ز دست روزگار امشب
رقم قتل ما به دست حبیبچون مخالف نداشت شد تصویب
غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویختچون ژندهٔ درویش، بلا در تنم آویخت
بسوختیم زبیداد چرخ و خواهد سوختکسی که علم فراموش کرد و جهل آموخت
همین نه از ستم چرخ شهر آمل سوختکه از عطش به ری امسال سبزه و گل سوخت
حشمت محتشمان مایهٔ مرگ فقراستداد ازین رسم فرومایه که در شهر شماست
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماستکی بهمسجد سزد آن شمع که در خانه رواست
شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاستز عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست
تا به گل هر لحظه بلبل را فغانی دیگراستهر طرف از شهرت گل داستانی دیگر است
وحشت راه دراز از نظر کوته ماسترخ متاب ای دل ازین ره که خدا همراه ماست
شب فراق تو گویی شبان پیوسته استکه زلف هرشبی اندرشب دگربسته است
نم باران ز بستان گرد رفته استطبیعت را گلی از گل شکفته است
تو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی استشعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
شیرینلبی که آفت جانها نگاه اوستهرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست