دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
غممخور جانا در اینعالم که عالم هیچ نیستنیستهستیجز دمیناچیز و آندمهیچنیست
قدرت شاهان ز تسلیم فقیران بیش نیستقصر سلطان امنتر ازکلبهٔ درویش نیست
به کشوری که در آن ذرهای معارف نیستاگر که مرگ ببارد کسی مخالف نیست
اصلاح آشیانه به دست من و تو نیستتوفیر آب و دانه به دست من و تو نیست
شاهدی کز پی او دیدهٔ گریانی نیستنوبهاریست که هیچش نم بارانی نیست
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشتتا خون من نریخت ز من دست برنداشت
در مَسیلِ مَسکَنَت خُفتیم و چندی برگذشتسر ز جا برداشتیم اکنون که آب از سر گذشت
گفتمشهنگاموصل است ای بتفرخار، گفت:باش اکنون تا برآید، گفتم: ازگل خار، گفت:
از دوست بریدیم به صد رنج و ندامتاز دوست بهخیر آمد و از ما بهسلامت
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچشب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
خیزید و به پای خم مستانه سر اندازیدوان راز نهانی را از پرده براندازند
باد بر آن دو سر طرهٔ شبرنگ افتادحذر ای دل که میان دو سپه جنگ افتاد
تا به کنج لبت آن خال سیهرنگ افتادنافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد
گر نیمشبی مست در آغوش من افتدچندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
نکاهدم بار، فزایدم دردنخواهدم یار، چه بایدم کرد
ملک جهان چون سویس باغ نداردلالهٔ باغ سویس داغ ندارد
رخ تو دخلی به مه نداردکه مه دو زلف سیه ندارد
دل از تطاول زلف نگار جان نبردچو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذردزین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کردخلق را از طرّهات آشفتهتر خواهیم کرد
لب لعل تو می فروشی کردچشم مست تو بادهنوشی کرد
درغمش هرشب به گردون پیک آهم میرسدصبرکن ای دل شبی آخر به ما هم میرسد
مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشداین باشد آن نباشد آن باشد این نباشد
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شدز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد