دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
سر آزادهٔ ما منت افسر نکشدتن وارستهٔ ما حسرت زیور نکشد
گر چون تو نقشی ایصنم نقاش چین در چین کشدعمر درازی بایدش کان زلف چین در چین کشد
بازآمد آن ترک ختا کز بیقراران کین کشدیارب مبادا کز خطا خط بر من مسکین کشد
گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشدنشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد
نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمددرخت سرو ز شادی به اهتزاز آمد
راستی روی نکویش به گلستان ماندخط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند
آن خط سبز بین که چه زیبا نوشتهاندگویی خط از عبیر به دیبا نوشتهاند
دعوی چه کنی؟! داعیهداران همه رفتندشو بار سفر بند که یاران همه رفتند
دلفریبان که به روسیهٔ جان جا دارندمستبدانه چرا قصدِ دلِ ما دارند
خوبرویان یار را در عین یاری میکشنددوستداران را به جرم دوستداری میکشند
پیوند ببندند بتان لیک نپایندور زان که بپایند بگویند و نیایند
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بودمن این میانه شدم کشته این چه کاری بود
اسیر خود شدن تا کی ز خود وارستنی بایدزتن کامی نشد حاصل به جان پیوستنی باید
کنون که کار دل از زلف یار نگشایدسزد گر از من آشفته کار نگشاید
آن چه شعله است کزان راهگذار میآیدیا چه برقیست که دایم بهنظر میآید
از ما به جز از وفا نیایدوز یار به جز جفا نیاید
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
بهار مژدهٔ نو داد فکر باده کنیدز عمر خویش در این فصل استفاده کنید
حیلهها سازد در کار من آن ترک پسرتا دل خویش به او بازدهم بار دگر
نیست کسی را نظر به حال کس امروزوای به مرغی که ماند در قفس امروز
نرگس غمزهزنش بر سر ناز است هنوزطرهٔ پرشکنش سلسلهباز است هنوز
ای مصور نقش آن سرّ نهانش را بکشموشکافیها کن و موی میانش را بکش
درگوش دارم این سخن از پیر میفروشکای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش
کسی که افسر همت نهاد بر سر خویشبه دست کس ندهد اختیار کشور خویش