دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
مکن تو با دل من بیش از این به جور سلوککه ملک زیر و زبر میشود ز جور ملوک
اگرچه بسته قضا دست نوبهار امسالبدین خوشیم که خُرّم بود بهار امسال
دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دلجایی که مهر نیست مکن جستجوی دل
باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسلسحر چشمش چشمبند و بند زلفش جانگسل
منم که خط غلامی دهم به نیم سلامدل من است که قانع شود به یک پیغام
از داغ غمت جانا! میسوزم و میسازمچون شمع ز سر تا پا، میسوزم و میسازم*
بود آیا که دگرباره به شیراز رسمبار دیگر به مراد دل خود باز رسم
ز نار هجر میسوزم ز درد عشق مینالمخدا را، ای طبیب مهربان رحمی بر احوالم
ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیمز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
وقت آنست که بر سبزه مقامی بکنیمبزمی آراسته و شرب مدامی بکنیم
منم که عشق بتانم نموده پیر و کهنندانم اینکه چه افتاده عشق را با من
ای دوست بیا لختی ترک می و ساغر کناز میکده بیرون شو جان بر لب کوثر کن
ای نرگست به خلق در فتنه بازکنوی سنبل تودست تطاول درازکن*
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کندر جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کن
غمزهات خونریزتر یا دیدهٔ خونبار منطرهات آشفتهتر یا خاطر افکار من
لاله خونینکفن از خاک سر آورده برونخاک مستورهٔ قلب بشر آورده برون
در ده شراب کهنه که آمد بهار نوبرخوان سرود تازه که شد روزگار نو
جان قرین رخ جانان شود انشاءاللههرچه خواهد دل ما، آن شود انشاءالله
علیالصباح که بر طرهات زنی شانههزار نافه گشایی میان کاشانه
در طواف شمع میگفت این سخن پروانهایسوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانهای
شبی گذشت به آسودگی و آزادیهزار شکر بدین نعمت خدادادی
بر سبزه نشست بلبل و قمریباید می سرخ چون گل حمری
مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالیتو را بود به جای من غنجی و دلالی
آخر زغم عشقت ای طفل دبستانیرفتم من از این عالم، عالم به تو ارزانی