دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
به که سردار کل جزاه اللهبشنود حال بنده بیاکراه
این شنیدم که تازیای درویشکف بسودی ز مهر بر سگ خویش
خصم بر در ستاده کینهسگالدر درون سرای جنگ و جدال
مفریب ای بزرگوار پسردختری را ز مادر و ز پدر
می مخور ور خوری مدام مخورجز شب آن هم میان شام مخور
ای سمیعی رسید نامهٔ تونامهٔ تو رسید و چامهٔ تو
پادشها! چشم خرد باز کنفکر سرانجام در آغاز کن
پادشهی بود به عهد قدیمشیفتهٔ خوردنی و زر و سیم
قصهٔ شاهان جهان بیش و کمنیست به جز قصه جور و ستم
دست خدای احد لمیزلساخت یکی چنگ به روز ازل
بود به کرمان، شهی از دیلمانیافته مخلوق ز عدلش امان
پادشه ملکستان، داریوشچون که بپرداخت ز بنگاه شوش
گفتا موقوفه به موقوفهخوارکای تو سزای غضب کردگار
فرانسوا : چه می کنی، به چه کاری، امانوئل، پسرم؟امانوئل : بودورکه وارده عزیزم فرانسوا، پدرم!
ای نوگل باغ زندگانیای برتر و بهتر از جوانی
ای باد صبا ز روی یاریوز راه وفا و دوستداری
ای از برما به خشم رفتهرخ بیسببی زما نهفته
ماییم و دلی ز عشق صد چاکآشوب سپهر و آفت خاک
صبا شبگیرکن از خاورستانبه آذربایجان شو، بامدادان
به قربان حضور شاهزادهکه آیین وفا ازکف نهاده
ز بس گفتند ایران بیحساب استز بس گفتند ایرانی خراب است
یکی زیبا خروسی بود جنگیبه مانند عقاب از تیز چنگی
چو ترسی در دل کودک مکان کردببالد هر چه بالاتر رود مرد
محمد صالح، ای فرزانه فرزندترا توفیق خواهم از خداوند