دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
جدا شد یکی چشمه از کوهساربه ره گشت ناگه به سنگی دچار
برو کار میکن مگو چیست کارکه سرمایهٔ جاودانیست کار
توگویی مگر مرغ دستانسرایبه ژاغر نهان کرده باریک نای
ایا کودک خوب شیرینزبانمشو غافل از مادر مهربان
کلی را سر از زخم ناسور بودز خارش توانش ز تن دور بود
شنیدم که دو دزد خنجرگذارخری را ربودند در رهگذار
یکی دوستی را بیازرد سختپسآنگهسویقاضیشبردسخت
گذشته گذشته است و آینده نیستمیان دو نابود، پاینده چیست؟
جهانست چون جنگلی بیکرانفراوان درخت و گیاه اندر آن
شدم با یکی مرد عیّار یارکه بودش همی رزم و پیکارکار
زمانه به قصد دلم بیدرنگگشاید ز غم تیرهای خدنگ
چون عدو درکمین بود زنهاردست از شنعت رفیق بدار