دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
چو می خوردی خیال بد میندیشکه از مستی خیال بد شود بیش
من و تو اخگرا! همسایگانیمعجب نبْود که با هم رایگانیم
به روزی سخت سرد، ازماه اسفندتبم میسوخت چون بر آذر اسفند
چو از تدریس فارغ شد دماغممه خرداد، خرم گشت باغم
ابرخیس از تفاخر با همر گفتکه نتوانی چو من در شعر دُر سفت
شنیدم باربد در بزم خسروبه هر نوبت سرودی نغمهای نو
خداوند هنر، استاد بهزادکه نقش از خامهٔ بهزاد به زاد
سخن صخر شرید است مثلاز پس واقعهٔ ذات اثل
با پسرگفت زن قاضی ریکای پسر، اینهمه غفلت تا کی
گر بدانم که جهان دگری استوز پس مرگ همانا خبری است
ایرجا رفتی و اشعار تو ماندکوچ کردی تو و آثار تو ماند
دو نفر بچهٔ مقبول قشنگنام این سنجر و آن یک هوشنگ
در سرای شوکتالدوله که بوددر عزایش ناله تا چرخ کبود
پادشاهی را یکی دستور بودکز خط نعمتشناسی دور بود
مخبر ما رفت و آمد تنگدستبیخبر چون گنگ خوابآلود مست
یک جُعَل روزی ز اصطبلی حقیرناگهان افتاد در باغ امیر
باز خنگ فکرتم جولان گرفتفیل طبعم یاد هندستان گرفت
دوستان آمد ز ره باباشملذکر او حی علی خیر العمل
ماه فروردین جهان گردد جوانبرهٔ بریان نهد منعم به خوان
بده ساقی آن می که خواب آوردشرابی که در مغز تاب آورد
شبی لب فروبسته بودم ز حرفخرد غرق اندیشههای شگرف
شبیچشم کیوان ز فکرت نخفتدژم گشته از رازهای نهفت
به زیر درختان بیبرگ و بربه زانو نهاده یکی کلبه سر
یکی پادشا خانهزآهن بساختشبی آتش افتاد و آهن گداخت