دفتر شعر
۷۱ شعر در این دفتر
ما درس صداقت و صفا میخوانیمآیین محبت و وفا میدانیم
برخیز که خود را ز غم آزاده کنیمتا کی طلب روزی ننهاده کنیم
گر مدحی از ابنای بشر می گویمنه چون دگران به طمع زر میگویم
تن چیست؟ مرکبی ز چندین معدنپرگشته ز میراث نیاکان کهن
رفتم بر توپ تا بکوبم دشمنفریاد برآورد که ای وای به من
عمری بسپردیم به کام دگرانما در تشویش و قوم در خواب گران
چشم فلک است بر ستمگر نگرانبیدار شود ظالم ازین خواب گران
یک روی چو آیینه مبادا انسانکاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان
بر درگه خود پلنگ دربان کردنبر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن
قلبم به حدیثی که شنیدی مشکنعهدم به خطایی که ندیدی مشکن
ای خواجه به خط بد دلی سیر مکنخوبی را بیبرکت و بیخیر مکن
سردار به شه گفت سپاهی از منامضای اوامر و نواهی از من
آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرونبا نرمدلی با تو نگردد مقرون
سرتیپ، شدم ذلیل در جنگ پشهبیمارم و زار و مانده در چنگ پشه
ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینهدوری شاید ولی به این دیری نه
زان نرگس نیم مست مستم کردیزان قامت افراشته پستم کردی
ای کاش دلم به دوست مفتون نشدیچون مفتون شد ز هجر مجنون نشدی
ای ایرانی خفتی و بگذشت بسیبرخیز و به کار خویش بنگر نفسی
ای مادر اگر دسترسی داشتمیسنگ سیه از گور تو برداشتمی
ای روح روان که فارغ از این بدنیجویای عزیزکردهٔ خویشتنی
تا بشکافد به هم دل نالانیتا خون بارد ز دیدهٔ گریانی
از پیش و پس حیات بر خیره مپویدم را بنگر ز آمده و رفته مگوی
آن کس که رموز غیب داند، نه توییوان کو خط نابوده بخواند، نه تویی