دفتر شعر
۷۱ شعر در این دفتر
امشب ز فراق دوست خوابم نبردهم دل به سوی شمع و کتابم نبرد
چشمت به سیهبختی من ایما کردزلف تو به قتلم آستین بالا کرد
ای خواجه وثوق گاه غرق تو رسدهنگام خمود رعد و برق تو رسد
ماه رمضان و روزه جانا طی شدایام دف و چنگ و رباب و نی شد
خشخاش و عسل بهم برآمیختهاندجزوی ز گلاب اندرو ریختهاند
گر زیر فلک فکر من آزاد نبوددر حنجرهام این همه فریاد نبود
ای مرکزیان گر گل و ریحان خواهیدور بلبل سرمست غزلخوان خواهید
شد نیمی عمر در خرافات هدروندر حیرت گذشت یک نیم دگر
گر مانده و ناتوان و گر خسته و زارما وز طلبش دست کشیدن، زنهار
ای بسته چو فندق به سرانگشت، نگاررویت چو چراغ و طرّهات چون شب تار
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یارگفتا ز چراغ زهد ناید انوار
ای زورآور که خون ما خورده پریروی بسته فرو قماط ما با زنجیر
زاغی می گفت اگر بمیرد شهبازمن جای کنم بدست شاهان از ناز
ای سادهدلان زر گرگ حیلتبازبا جهد شما سیم و زر آورد فراز
چون از در تسلیم نشد یار، عزیزدر چنگ رضا گشت گرفتار، عزیز
آمد رمضان و خلق رفتند ز هوششد میکدهها قفل و زبانها خاموش
ای برده گل رازقی از روی تو رشکدر دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک
ای میر اجل گر دهدم مهل اجلخواهم کرد اینمشکل لاینحل حل
شهریست پر از همهمه و قالاقیلبهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل
ای شمع شبستان من، ای مام گرامرفتی و سیه شد به من از غم ایام
در زلف تو آشوب زمن میبینمبیگانه نبیند آنچه من میبینم
چون شمع بسی رشتهٔ جان سوختهایمآتش به دل سوخته افروختهایم
دیشب من و پروانه سخن میگفتیمگاه از گل و گه ز شمع، میآشفتیم
ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیمدر راه شرف از دل و از جان کوشیم