دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟هم مگر نور اقتباس از روی زیبایش کنند
من نه آن دریای پرشورم که خس پوشم کنندیا به گفتار خنک دلسرد از جوشم کنند
کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنندرو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند
غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کننداز شکست تن کمند شوق را پرچین کنند
هرکجا خوبان چراغ دلبری بر میکنندشمع را پروانه، آتش را سمندر میکنند
نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنندکز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند
سالکان خودنما قطع بیابان می کنندو اصلان چون آسمان در خویش جولان می کنند
رهنوردانی که چون خورشید تنها می رونداز زمین پست بر اوج ثریا می روند
گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوندفکرها در گوشه گیری آسمان پیما شوند
بی زبان جمعی که از حیرت چو ماهی می شوندمحرم دریای اسرار الهی می شوند
کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟عشق تشریفی بود کز عالم بالا دهند
در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهندجنت در بسته از لبهای خاموشت دهند
کی به ارباب تجرد مال دنیا می دهند؟آب از سرچشمه سوزن به عیسی می دهند
گر چنین خوبان صلای جام الفت می دهندبلبل محجوب ما را بال جرأت می دهند
داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهنداز خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهند
منکران چون دیده شرم و حیا بر هم نهندتهمت آلودگی بر دامن مریم نهند
اهل همت خرده خود پیش درویشان نهندمایه داران مروت گنج در ویران نهند
بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بودچشمه سوزن به تار بی گره دریا بود
دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بوددست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود
رزق هر کس چون صدف از عالم بالا بودفارغ از چین جبین موجه دریا بود
آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بودروی ما دایم طرف با سیلی استاد بود
ای خط بیرحم ازان عارض دمیدن زود بودآن گل نشکفته را نادیده چیدن زود بود
از سعادت در دماغش بیضه پندار بودمغز مغرور هما را استخوان در کار بود
یوسف ما در دل چه بر سر بازار بوداین گل از صبح ازل شیدایی دستار بود