دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بودزودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بودپرده های چشم حیرانم نقاب حور بود
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بودمغز ما از نشأه می پرده دار حور بود
ذوق خاموشی مرا روزی که دامنگیر بودگرد را هم سرمه سای ناله زنجیر بود
در کنار دایه حسن او جهان افروز بوددر دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود
ریزش اشک ندامت غافلان را بس بودمشت آبی لشکر خواب گران را بس بود
دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بودتلخی می محو در گلبانگ نوشانوش بود
شب که دامان سر زلف توام در چنگ بوددامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بود
تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بودتا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بود
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بودگر غباری داشت این آیینه از تمثال بود
آبروی کعبه گر از چشمه زمزم بودکعبه دل را صفا از دیده پرنم بود
خنده سوفار با دلگیری پیکان بودنیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بود
پایه نظم بلند از علم کمتر چون بود؟علم موزون کم چرا از علم ناموزون بود؟
شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بودآسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود
دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بودشاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود
شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بودتا سحر گه بر گریزان پر پروانه بود
مطرب از خود داشت جوش سینه گلهای باغناله بلبل درین بستانسرا بیگانه بود
روح را در تنگنای جسم کی شادی بود؟مرغ دام افتاده را شادی در آزادی بود
اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بودشب زشکر خواب ما را خط بیزاری بود
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟آرزو در سینه من چند زندانی بود؟
یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبودبوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود
پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبودچشم دریا در خمار شبنم گوهر نبود
هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خودغیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود
حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟