دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
صورت شیرین اگر از لوح خارا میروداز دل سنگین ما نقش تمنا میرود
کی ز سیل گرمرو بر روی صحرا میرود؟آنچه از مژگان تر بر چهرهٔ ما میرود
چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رودهمچو سیل از پیش، پای کوه طاقت می رود
می کند یادش دل بیتاب و از خود می رودمی برد نام شراب ناب و از خود می رود
مفلس از بزم شراب ما توانگر میرودابر اینجا تا کمر در آب گوهر میرود
از نظر یک دم که آن شکل و شمایل میرودحاصل دریا و کان از دیده و دل میرود
چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رودچون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود
در چمن چون حرف آن بالای موزون میرودسرو چون دزدان ز راه آب بیرون میرود
در بیابان خار اگر در پای مجنون میرودجوی خون از دیده لیلی به هامون میرود
دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رودتیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود
هر کجا حرف شراب ارغوانی می روداز دهان خضر آب زندگانی می رود
شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزودکعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزود
دستگاه شور من از دامن هامون فزودچشم آهو پردهها بر وحشت مجنون فزود
چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شودتیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شودقطره اش در عین گوهر واصل دریا شود
هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شودهر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شودچون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود
سرکشی ازطاق ابروی بتان پیدا شودقوت بازوی هرکس از کمان پیدا شود
عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شوداین نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شود
در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شودآبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود
بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شودبرگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شودهر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود