دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
غنچهٔ این باغ بوی پارهٔ دل میدهدشاخ گل یادی ز دست و تیغ قاتل میدهد
شاخ گل از دست و چوگان تو یادم می دهدغنچه از گوی گریبان تو یادم می دهد
گر دو روزی خاکمال آن گلعذارم می دهدتوتیای دیده از خط غبارم می دهد
عارفان را نکهت سیب ذقن جان میدهدطفل مشرب جان برای نارپستان میدهد
راز ما را ناله شبگیر بیرون می دهدشورش دیوانه را زنجیر بیرون می دهد
چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهدغمزه او تیغ بیباکی به ابرو می دهد
صیقل دل فیض آه صبحگاهی می دهدصبحدم بر صدق این معنی گواهی می دهد
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهدغمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد
خط ز روی آتشین دلستان آمد پدیداز دل آتش بهار بی خزان آمد پدید
برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدیدآستین ناز افشاندی خزان آمد پدید
یوسف زندانی ما راحت از دنیا ندیداز عزیزان هیچ کس خوابی برای ما ندید
ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسیدسینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسید
باده منصور در جام و سبوی من رسیدصاف شد این سیل خونین تا به جوی من رسید
دل به دارالامن حیرت نه به آسانی رسیدداد جان این صید بسمل تابه حیرانی رسید
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشیدخط باطل بر سواد شهر از سودا کشید
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشیددر سواد اعظم چشم غزالان واکشید
مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشیدطاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید
پای در دامان تسلیم و رضا باید کشیداطلس افلاک را در زیر پا باید کشید
شوخی میخانه از محراب می باید کشیداز سراب خشک، ناز آب می باید کشید
در سر پل باده چون سیلاب می باید کشیدمی به کشتی در کنار آب می باید کشید
خواری از اغیار بهر یار می باید کشیدناز خورشید از در و دیوار می باید کشید
می به روی لاله رنگ یار می باید کشیدباده گلرنگ در گلزار می باید کشید
مشق هجران در کنار بحر می باید کشیدآه در بحر از خمار بحر می باید کشید
می به رغم عالم پرشور می باید کشیدغم چو زور آرد می پرزور می باید کشید